تامل کنید
19سالمه.
از 14 سالگی با یکی رابطه داشتم که خیلی بیش از حد دوسش داشتم.بعد از اون دوستیای
زیادی به شکلهای گوناگون داشتم. تا چند ماه پیش برام یه خواستگار اومد. وقتی اومد
من خیلی تغییر کردم.. دور همه دوستیا رو خط کشیدم. خطمو عوض کردم.اخلاقمو اصلاح
کردم.چندماه گذشته بود از خاستگاری.همدیگرو میخواستیم و عاشق هم شده بودیم.اما عشق
من کور نبود.قبل از اون خاستگارای زیادی داشتم اما هیچکدوم به دلم ننشست. من واقعا
از اینکه یه مرد کامل بود ازش خوشم میومد.هربار که میگذشت گذشته منو بیشتر میدونست.خودم
یه چیزایی بهش گفته بودم. اما اینم گفتم که من میخوام یه زندگی جدید بسازم.
بهم
میگفت من نمیتونم خودمو راضی به این ازدواج کنم .چون
ممکنه بعدها تو اذیت بشی. چون ممنکه خدای نکرده ماباهم دعوامون شد ومن گذشتتو به
رخت بکشم.تو دعوا حلوا که خیر نمیکنن.تو میتونی تحمل کنی؟؟؟ من همیشه با اشک
میگفتم اره.میتونم.اونم قبول کرد.
اما
نمیدونم چیشد.چند ماه بعد بهم گفت بیا کارت دارم. فرصت نشد برم. خودش اومد خونمون.
یه بهونه اورد که ما نمیتونیم با هم ازدواج کنیم... خیلی گریه کردم اونم گریه میکرد....
بلاخره قبول کردم حرفاشو...
وقتی
میخواست بره بهم گفت گریه نکن.نذار بیشتر از این شرمنده خودتو خانوادت بشم. در ضمن
تو قول داده بودی هیجوقت چشماتو خیس نکنی( عاشق چشمام بود)
.
خوب
میدونستم چون نمیتونست قبول کنه با من ازدواج کنه اینکارو کرد. وقتی داشت با مادرم
صحبت میکرد که حلالش کنه اشک تو چشاش حلقه شده بود.اما من بهش لبخند اشاره میکردم.
بعضی
وقتا بخاطر همین موضوع حالم از خودم به هم میخوره.چرا زندگی خودمو دستی دستی خراب
کردم؟ چرا خودمو به پسرای هوسبازی که دوهزار نمیارزیدن فروختم؟؟ چرا نفسمو باختم
؟؟ وقتی این سوالا و نفرتی که نسبت به خودم دارم سرغم میاد به خودم میگم خاک برسر
بی لیاقتت!! پدر ومادر به این خوبی.همه جوره دوستت دارن!! اخه تو چه مرضی داشتی که
اینجوری شدی؟؟؟
اما
دیگه من پاکم. توبه کردم. احساس میکنم روزی برمیگرده...
اما
با اینکه خیلی دوسش داشتم نمیخوام برگرده.چون
....!!!!
حسين سعيدي سردفتر ازدواج و طلاق