درادامه مطلب ، مطلبي است خواندني
دلم می خواد یه عالمه حرفهای عاشقونه واسه همسرم ینویسم. ولی نمی دونم چرا نمی تونم. بلد نیستم انگار.. دلم می خواد بهش بگم دوست دارم. بهش بگم هر دوست دارمی که بهش می گم، از ته دلمه، عادت نیست.
دلم می خواد بهش بگم که قدر این همه تلاشش رو می دونم. دلم می خواد بهش بگم که چقدر بهش افتخار می کنم.
دلم می خواد بدونه وقتی استرس داره، وقتی عصبانیه، وقتی خیلی خسته ست، چقدر دلم می خواد کمکش کنم و از اون حالت درش بیارم.
دلم می خواد بدونه که واقعاً و از ته دل نگران سلامتیش هستم.
می خوام بدونه که می دونم که خیلی کم پیدا می شه آدمی که همزمان کار کنه و دکترا بخونه و تدریس کنه. همه اون هایی که دکترا می خونن، فوقش هفته ای چند ساعت تدریس می کنن. اکثراً کار نمی کنن. اون هم کار به این سنگینی و پر استرسی.
و می دونم هر کاری که می کنه به خاطر زندگیمون هست.
همه این ها رو بهش می گم.. همه این ها رو می دونه.. ولی .. نمی دونم.. یه حسی دارم.. فک می کنم احساس می کنه خیلی تنهاست..
عادت داشت خیلی با دوستاش باشه..
دیشب که تو اون اوج خستگی بهش گفتن کسی که قرار بوده برای ارائه بیاد، نمیاد و فایل هاش رو هم نفرستاد، و شب مجبور شد بعد از اینکه از صبح تا ظهر شرکت بوده و از ظهر تا عصر تو دانشگاه تدریس مس کرده، بشینه اسلاید درست کنه، خیلی دلم براش سوخت.. احساس کردم خیلی تنهاست. باز خدا اون دوستش رو حفظ کنه که اومد پیشش و با هم این کار رو انجام دادند (البته کار دوتاشون هم هست). امروز هم قرار بود سر کار نره و روز درس خوندنش بود، که نشد و رفت و حتی الان هم هنوز نیومده.
دلم می خواد بدونه که چقدر دوسش دارم
و چقدر باهاش آرامش دارم
و هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت تنهاش نمی ذارم.
حسين سعيدي سردفتر ازدواج و طلاق