غروب دل‌انگيز يكي از روزهاي سال 88 بود. وقتي قرار بود دختر و پسري را به عقد يكديگر درآورم دختر و پسر جوان پاي سفره عقد نشستند.
عروس جوان كه چادر سفيدي به سر داشت مشغول خواندن قرآن كريم شد و غرق در
راز و نياز بود.
شناسنامه و مدارك را گرفتم. مشغول انجام مقدمات عقد شدم.
از حاضرين و مهمانان خواستم سكوت كنند تا مراسم آغاز شود. سكوت عجيبي در فضا پيچيده بود فقط صداي تيك‌تاك ساعت به گوش مي‌رسيد.
ميزان مهريه را پرسيدم عروس با لحني مؤدبانه و با احترام و كسب اجازه از بزرگ‌ترهاي مجلس، مهريه‌اش را يك جلد كلام‌اللـه مجيد عنوان كرد و در حالي كه از خوشحالي اشك در چشمانش حلقه زده بود قرآن را بوسيد و گفت مهريه‌اش را دريافت كرده است و هيچ ديني به گردن شوهرش ندارد.
صلوات مجلس را عطرآگين كرد و عقد به خوبي و خوشي انجام شد و پيوند ميانشان با همان ميزان مهريه بسته شد.